دلتنگ
دلم هوای شهر دلش را داد میزند
.
.
.
.
.
تنها عطش آسمان دلش افتخار من

آیه آب
سبزترین زمزمه ی باغ را
رونق آفتاب را*
گفت :*بخوان پاک ترین آیه ی توحید را
جلوه ی تابنده ی خورشید را
طلعت ناهید را*
گفت :*بخوان آبروی آب را
روشنی وپاکی مهتاب را
آینه ی ناب را *
گفت:* بخوان این همه *
خواندم **یافاطمه**
سال چهارم بعثت بود که خداوند اراده فرمود به پیامبر گرامیاش هدیهای بهشتی و تحفهای گرانبها عطا فرماید؛ دختری که نسل پاک رسول خدا از طریق او تکثیر گردد. برای دریافت این هدیه الهی، مقدماتی لازم بود. لذا از جانب حضرت حق دستورات لازم برای آمادگی رسول خدا و خدیجه داده شد و سپس فاطمه علیهاسلام در بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت، در سرزمین توحید، مکه معظمه ، متولد شد و دنیا را به نور وجود خود منوّر ساخت.
او دختری بود به سیمای خاکیان، ولی برتر از ملائک، چرا که خلقتش از نور بود و بویش بوی بهشت.
فضایل
فاطمه علیهاسلام در خانه رسول خدا بزرگ شد و با مجاهدات و تلاش پیگیرش، تحت تربیت رسول مکرم، به مقامات بلند معنوی دست یافت؛ بهطوری که در ستایش او چندین آیه قرآنی نازل شد. رسول خدا به تربیت دختر عزیزش توجه خاصی داشت، در فرصتهای مناسب او را به بیاعتنایی به دنیا و ادب و ایثار و حفظ حجاب و. . . ترغیب میفرمود و با نصایح گوناگون و امید بخشیدن به فضل پروردگارو توجه به ذکر و تسبیح الهی به تربیت وی همت میگماشت. پیامبر اکرم بارها در سخنانش مقام و موقعیت والای فاطمه را برای مسلمانها بیان میکرد و میفرمود: « فاطمه سبب خلقت افلاک است و ملائکه الهی در خدمت او هستند. او را اذیت نکنید که اذیت او اذیت من است . فاطمهی من، اهل بهشت است و در قیامت از شیعیانش شفاعت می کند
غربت یاس
غربت یاس......
این پای را بگو از ارتعاش بایستد این دست را بگو که دست بر دارد ، از این لرزش مداوم
این قلب را بگو که نلرزد ، این بغض را بگو که نشکند و اشک از ناودان چشم نریزد
این دل بی تاب را بگو که فاطمه هست ، نمرده است
این مرگ ، مرگ تو نیست مرگ عالم است.حیات ، بی تو حیات نیست زمین با چه دلی تو را در خویش می گیرد
و متلاشی نمی شود؟ آسمان با چه چشمی به رفتن تو می نگردکه از هم نمی پاشد و فرو نمی ریزد ؟
خدا اگر نبود من چه می کردم با این مصیبت عظمی ؟ ان لله و انا الیه راجعون ..
آنچه تو همسر جوان مرا شکست ، شکست نور بود پس از وفات پیامبر
و آنچه تو ، مادر مهربان کودکان مرا به بستر ارتحال کشانید خون دل بود
زهرای من ! این تازه ابتدای مصیبت ما ست اینکه من سر تو را بر دامن گرفته ام، پس از تو جز بالش غم سر نخواهم گذاشت و جز نخل های کوفه همراز نخواهم یافت
اما اکنون من این همه تنهایی را به کجا ببرم ....
امان از غریبی...
...یاهو...
آزار داده انــد بســـي در جـــــوانـــي ام
بـيزار از جـوانـــي و از زنــــدگانـــــي ام
جانانه ام چو رفت، چرا جان نمي رود؟
اي مرگ! همتي! كه به جانان رساني ام
هرشب به ياد ماه رخت تا سحر گهــان
هر اختري اســـت، شاهــد اخترفشاني ام
بر تيرهاي كينه سپر گشــت ســــينه ام
آرم گـــواه، پيش تـــو، پشت كمـــاني ام
ياري زمرگ مي طلبم، غربتـم ببيـــن
امـــت پس ازتــو كرد عجب قدرداني ام!
موي سپيد وفصل جواني، خبـردهـــد
كزهـــجرخود به روز سيه مي نشاني ام
ديوار مي كنـــد كمكـم، راه مــي روم
ديــــگرمــــپرس حــال مــن وناتواني ام
سوزنده تر زآتش غم، غربت علي (ع) است
اي مرگ، مانده ام كه توازغم، رهاني ام
یازهرا(س)






یک نگاه مهربان ما را بس است...