مسابقه ادبی در وصف جانباز

http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=definitionnews&UID=353570

تکیه کلام

هر چند وقتی تکیه کلامش عوض میشد.نزدیک عملبات بود.با هرکس که روبرو میشد  میگفت :برادر بلند بگو استغفرالله.با آهنگ خاصی میگفت.انگار واقعا از ته دل میگفت.

شب عملیات بچه ها را مجبور میکرد بلند بگویند استغفر الله. ذهنم درگیرش شده بود.اخر مصطفی کارهایش بی دلیل نبود حتی تکیه کلامش.بالاخره جسارت نشان دادم و رفتم کنارش نشستم و دلیل کارش را پرسیدم خندید و گفت :ما تکیه کلامهایمان را روی ماه های قمری تنظیم میکنیم الان ماه رجبیم.

یک لحظه به یاد تکیه کلامهای خودم افتادم ...

به خاطر تمامش گفتم:

 استغفرلله واسئله توبه


چند روز دیگر از ماه خدا باقی نمانده .این رجبیون

خرمشهر سال 91

 

۳۰شهریور سال  ۵۹

خرمشهر :زمین ،زمان ،روزمرگی

 

      59 31 شهریور

  خرمشهر :دروازه ی بهشت

دشمن آمده بود زمین و زمان را از خرمشهر بگیرد ولی اشتباهی روزمرگی ها را گرفت.

طلوع و غروب های تکراری را گرفت.

..اگر خدا خواهد ،عدو شود سبب خیر

همین طور هم شد ،خرمشهر شد دروازه ی بهشت

جایگاهی شد برای عروج افلاکیان و حتی زمینیان.

 خرمشهر:شهر خونین ،شهر آوازه ها ،شهر نخل های کباب شده ،شهر صداهای زیر آوار مانده،شهر آه کودکان،شهر بیسیم چی های قهار ،شهر بیمارستان های فرو ریخته ،شهر سنگر سازان بی سنگر ،شهر دختران آفتاب،شهر سیده زهرا حسینی ،شهر « دا »،شهر علمداران دهه شصت ،

به راستی قلم از توصیف این برهه زمانی عاجز است.

 

خرمشهر 3 خرداد 61

قطعه ای از بهشت

حاج حسین ،حاج احمد ،محمد جهان آرا و... همه و همه سینه سپر کردند و دفاع را ترجیح دادند.

خونین شهر را دوباره خرم کردند وبیت المقدس(نام عملیات) را با نتیجه ای به یاد ماندنی تحویلمان دادند.عجب امانتی سنگینی!

هدیه ای که به ازای هر وجب آن ،هزاران جان تقدیم جانان شد.

وضمانت این امانتی ،حفظ خرمی و پاکی وعظمتش شد.

وخرمشهر ،پایتخت قلبمان گردید وحکومتش وظیفه درونی مان.

 

خرمشهر 3 خرداد ۹۱

امروز تفکر من خرمشهری است برای خودش...وباز هم حق ِحکومتش با خودم.

گردان من ،هر صبح با من به میدان می آید؛رزم آرایی می کند و توانایی خود را به خصم دون نشان می دهد.

سلاح ما ؛چند کتاب و یک دفتر و یک قلم بیش نیست...و باهمین سه عنصر است که سی سال ،دشمن را بر سر جایش میخ کوب کرده ایم و جز حرف و حدیث های باطل اقدام دیگری در او ندیدیم و نخواهیم دید.

رفیق من!مرزهای مورد هجوم دشمن ،تفکر توست

سلاحت(کتاب ودفتروقلم) را حفظ کن و برای تداوم و استقلالش ظرفیت استخدام را بالا ببر

 قلم :صالحی

 

 

 

هیچ کس نمیدانست

 

فاتح خرمشهر

ادامه نوشته

میمانیم..

 

شهیدان رفتند

                    و زمین ماند

                                        وما نیز در زمین ماندیم

 

                                 با داغ جراحتی سخت بر دل  وباری سنگین بر دوش ....

 

 

...اکنون این ماییم و امانت آنان ...

 

تا ابد شرمنده...

 

كاش من هم شيميايي مي‌شدم
در هواي تو هوايي مي‌شدم



كاش «موجي» مي‌شدم بي ادعا
غرق اوهام خدايي مي‌شدم



ديدگانم را به «تركش» مي‌زدم
لايق اين روشنايي مي‌شدم


مي‌فتادم روي مين بي‌دست و پا
عاشق بي‌دست و پايي مي‌شدم



مي‌نهادم سر به پايت تا ابد
مرده بودم موميايي مي‌شدم



بين مرگ و زندگي پل مي‌زدم
باعث اين آشنايي مي‌شدم



چون شهيدان در پگاهي دلنشين
من فدايي من فدايي مي‌شدم



دل به درياي محبت مي‌زدم
قطره قطره كربلايي مي‌شدم



ياد آن روزي كه در وادي عشق
محو مردان خدايي مي‌شدم

 

یادگاه

 

به خاطر خوشحالی کسی خود را جهنمی نکنیم....حاج احمد

 

 

....

 

یادش به خیر


و حاجی هنوز منتظر یاعلی گفتن من و توست...

 

آماده باش..

 

بوی یاران را میشنوم...

اعزام به مناطق نزدیک است...

حواست باشد که در این محرم و صفر است که دعوتنامه اعزام را پیشکش میکنند...

پس میقاتی ها به گوش باشید..

 

یادش به خیر


بیدار نوشت:آهای رفیق! مواظب باش امسال از قافله جا نمونی...

یاعلی...

میرویم..

بوی ماه مهر

بوی طلوع..

سال ۵۹ بود دفاع شروع شد

 

 

امسال هم با یک روز تاخیر بود که بوی دفاع به مشام افسران رسید

 

 

 سراسر افتخار است این دفاع ...

آن روزها هم بوی مهر مقدس بود..

مهدی یک جعبه مهمات داده بود طبقه زده بودند

وبه جای کتابخانه گذاشتم کنار اتاق و کتابهامان را چیدیم در آن.

می گفت:<اگر وقت نمی کنم بخوانم اقلا چشمم که به آنها می افته خجالت می کشم>

به من سپرده بود از المعجم آیات ایثار و شهادت و جهاد و هجرت را در بیاورم.

هر بار می آمد چیزهایی که در آورده بودم می دادم بخواند...(شهید مهدی باکری)


پی نوشت: میرویم تا بشویم...

 

 

مدیونم...

 

یاد باد آن روزگاران...

 

 

رفتی تا من طلوع کنم...

از همه زیبایی ها گذشتی تا...

به فرماندهی...

یادش به خیر حاج حسین  خودمان گفت: در درستی راهمان کوچکترین تردیدی نداریم.نباید زانوی ما بلرزد.باید قلبمان مطمئن باشد

 

و همچنان آوای کربلا به گوش میرسد..

 

و این بار...

به امید طلوع  عدالت ایستاده ایم ...

یا شهادت یا پیروزی...

 

                                                                                                                                             

 

فقط بنده ی او بود...

وجود آسمانی

 

 

محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول    سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچه ها.

 تو همین اوضاع پچ پچی توجه ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت می کرد.
فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر می داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمی کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد.

 خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این بسیجی کرد و همهمه ای اطراف آن ها ایجاد شد.
سرو صداها که بالا گرفت ، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم».
کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.»


سکوتی سنگین همه ی میدان صبحگاه را فرا گرفت و لحظاتی بعد بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن.
حاجی صدایش را بلند تر کرد: «بدو برادر! بجنب»
بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.
بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.
حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات»


بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش [مشغول شد]، همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟

حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!» بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زد بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره»
جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشگر حق
صلوات و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند.

 

 


چیزی شبیه رفتن..

ما ۱۵نفر...

15 نفر بودیم که دبیرستانمان تمام نشده رفتیم جبهه.

 دوست، هم محلی، هم هیاتی بودیم با هم.

 بر عکس الآن جثه ام از همه شان بزرگتر بود ولی از نظر سنی کوچکترینشان بودم.

 هم قسم شده بودیم تا شهید نشدیم از خط بر نگردیم عقب.

چند ماه اول در هر عملیاتی که شرکت می کردیم هر 15 نفرمان صحیح و سالم بر می گشتیم.

 حتی کوچکترین خراشی هم بر نمی داشتیم.

 رویمان نمی شد سرمان را بالا بگیریم از خجالت. تا اینکه طلسم شکست و یکی مان شهید شد.

همه خوشحال و سر حال بودیم و منتظر رفتن.

عملیات بعدی سه نفر دیگرمان هم رفتند پیش حوری ها.
توی صف حرکت می کردیم که پلاکم افتاد.

 خم شدم که بردارم، تیر خورد وسط پیشانی دوستم. او هم رفت.

انگار پنج قل خوانده باشند برایمان.

 تیر می چرخید و می چرخید و به جای اینکه بخورد به من می خورد به بغل دستیم.

 نه نفرمان بیشتر نمانده بودیم.

چهارتایمان نشسته بودیم توی سنگر و منچ بازی می کردیم که تنگم گرفت.

 وسط بازی رفتم مستراح که حمله هوایی شد.

بیرون که آمدم دیدم سنگر نیست. دود شده بود رفته بود هوا.

لعنت به ... که بد موقع بگیرد.


کربلای یک، دو، سه، چهار و پنج هم آمد و هر کدام از عملیات ها یکی شان رفت پیش خدا جز منی که کوچکتر از همه بودم.

همه رفته بودند و دیگر نوبت من بود.

منتظر کربلای شش بودم که دیگر نیامد.

 اسم عملیات ها عوض شد و من ماندم و حوضم.

اواخر جنگ بود که اسیر شدم.

خوشحال بودم که هنوز راه فراری است.

کلی شکنجه ام کردند.

 بعضی از هم بندهایم شهید شدند ولی چون جثه ام درشت بود و بنیه ام قوی زود خوب می شدم.

هر کاری کردند، نمردم. بالاخره آزاد شدیم.
برگشتم خانه. نه موشکی آمد و نه خمپاره

 و نه تیری. دیگر نا امید بودم که سرفه ها شروع شد.

بدنم تحلیل رفت. افتادم به شیمی درمانی.

 حالا هم که نشسته ام روی تخت بیمارستان. موهایم ریخته است.

 هر ده دقیقه یکبار سرفه می کنم.

دکترها گفته اند سرطان خون دارم و تا سه، چهار ماه دیگر رفتنی ام.

خوشحالم. تلویزیون دارد تبلیغ شامپو نشان می دهد.

دست می کشم به سرم و می خندم.

اخبار علمی فرهنگی شروع می شود.

 می خواهم خاموش کنم که می گوید: «با توانمندی متخصصین جوان و محققین برومند این مرز و بوم داروی درمان سرطان خون کشف شد. مسئول پروژه این دارو گفته است ...»


تلویزیون را خاموش می کنم.

شاید ترکشی، تیری، خمپاره ای، چیزی ...

 

منبع:حالنامه

پرواز

دلم هوای برواز دارد..

آقا اجازه !شهید شده.

دلم را شکست...
بدجوری هم شکست.

داشتم روی یکی از پروژه‌های درسی‌ام کار می کردم، که ناخواسته این مطلب را دیدم.
نوشته بود:

به نام خدا
من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که....

معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین مهدی جان! موضوع انشاء این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. مثلاً، پدر خودت چه کارست؟

آقا اجازه! شهید شده...

متن کوتاهی که دلم را لرزاند، قلبم را فشرد، و بغضم را...

دلم هوای مزار حاج حسین خرازی و حاج احمد کاظمی را کرده است...

 

اپدرم 
شهید است

چه میشد من هم دست ازین نفاق دلم برمی داشتم

تا باز شود این پنچره وصل....

خدای من آزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااادم کن ازین همه گیر و بند زمین..

باز کن ‌‌پنجره را...

 

شهید حاج حسین خرازی                                                                         

حساسیت زیادی روی مصرف بیت المال داشت سهم حسین حداقل لباسی بود که یه رزمنده توی جبهه از تدارکات می گرفت .

خیلی دقت  می کرد تو نگهداری کفش و لباس ، حتی تو مسافرت ها و ماموریت ها ، خرج های بین راه را از حقوق مختصر

خودش پرداخت می کرد . تا قبل از ازدواج حقوقش 2200 تومان بود کسی باور نمی کرد حقوق یه فرمانده لشکر از حقوق یه کارگر ساده کمتر باشه.