من هم میتوانم...

 

"تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری  

ناآشنا هستم ،خیر .

من از یک راه طی شده با شما حرف می زنم.

من سال ها ی سال در یکی از دانشکده های هنری درس خوانده ام،به شب شعرها و گالری

 های نقاشی  رفته ام،موسیقی کلاسیک گوش داده ام و ساعت ها از وقتم 

 را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی که نمی دانسته ام گذرانده ام.  

من هم سال ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته ام ، 

ریش پروفسوری  و سبیل نیچه ای گذاشته ام و کتاب "انسان تک ساحتی " هربرت مارکوز را-

 بی آنکه خوانده باشم اش- طوری دست گرفته ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:

« عجب،فلانی چه کتاب هایی می خواند،معلوم است که خیلی می فهمد!»...

اما ...

و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می زنم!" (شهید آوینی)

 

عجیب نیست ؟! شهدا و این چیزها!

رفقا!باورکنیدشهدا از آسمون نیومده بودن، مثل ما بودن،

گاهی اشتباه می کردن،

گاهی بیراهه می رفتن،

گاهی خسته می شدن،

گاهی...

به قول آقای پناهیان : فقط حواسشون خیلی جمع بود!

اونا هم تو همین شهرها زندگی کردن،دانشگاه رفتن

و ...

اما نخواستن زمینی بمونن

،نخواستن تو زندگی اونقدر غرق بشن که حتی خودشونم فراموش کنن!

مثل ما بودن

و تمرین پرواز کردن...

رفقا! ما هم اگه بخوایم می تونیم مثل اونا باشیم.

بیاین شروع کنیم؛از همین امروز...

بیاین قدم بذاریم تو این راه...

"راهی که ان قافله ی عشق پای در ان نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل  

هر صبح در همه جا برمیخیزد، و اگر نه ، این راحلان قافله ی عشق، بعد از  

هزار و سیصد وچهل و چند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته اند؟

الرحیل!

الرحیل!

اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را!

اکنون بنگر حیرت عقل را و جرات عشق را،

بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ...

راحلان طریق عشق می دانند که

ماندن نیز در رفتن است،جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی؛ و این اوست که ما را به خویش می خواند..."

 

ترس من نه از مرگ است،می هراسم از ماندن

مثل دیگران بودن،مثل دیگران مردن

 

غایت سرافرازی اهتزاز بر دار است

   جان بی قرار ما،فدیه ی چنان مردن...

 

 

حالا یه راهکار از طرف ستاره جاده زندیگیت:

 

ارتباطتان را با خدا قوى كنيد.

در مسائل دينى بر نقاط عقلانى و ظريف بپردازيد و آنها را از استادان ماهرش فرا بگيريد.
 
دين، عواطف هم دارد؛ لكن اين عواطف به معنويات عميق، به فكر عميق تكيه دارد؛
 
اين فكر را بايد آموخت و با مبانى دينى آشنا شد و بر اساس آن، روى شخصيت خود، روى دل خود اثر گذاشت.
 
روى دل خودتان بايد اثر بگذاريد.
 
ما بايد دل خودمان را خيلى اوقات مخاطب قرار بدهيم.
 

يكى از اهلِ معنا گفته بود من روزى چند هزار مرتبه فلان ذكر را بر اين دل خفته‏ى غافل خودم خواندم؛ چه تعبير خوبى است.

نماز همان ذكرى است، همان آب حياتى است كه انسان به دل خود مى‏بخشد؛

نمازِ با توجه؛ توجه به معنا، توجه به اينكه در مقابل خدا قرار داريم.

نماز را اين‏طورى بخوانيد.

وقتى به نماز مى‏ايستيد، به ياد بياوريد كه در مقابل خداوند متعال ايستاده‏ايد و داريد با او حرف مى‏زنيد.

در سرتاسر نماز سعى كنيد اين حالت حفظ بشود، آنوقت اين نماز اثر مى‏گذارد و دل انسان را مثل اكسير عوض مى‏كند.

اكسير ماده‏ى كيميايى است كه مى‏گويند مس را طلا مى‏كند.

دل ما از مس هم كه باشد، اكسير ذكر آن را به طلا تبديل مى‏كند.

اين، خيلى مهم است.

تهذيب شامل رفتارها هم مى‏شود؛

رفتار با پدر و مادر.

پدر و مادرهايتان را هم دوست بداريد

و هم اين دوستى را به آنها ابراز كنيد؛

هم احترامشان كنيد. هم اطاعتشان كنيد؛

در داخل محيط خانه، اخلاق شما،

رفتار شما مى‏تواند يك خانواده را بسازد.

يك جوان گاهى در يك خانواده، پدر، مادر، برادران، خواهران را تحت تأثير قرار مى‏دهد. من گاهى به

 خانواده‏ى شهدا كه سر مى‏زنم، پدرها، مادرها - اين را من شنيده‏ام - مى‏گويند اين جوان، جوان شهيدشان،

 در داخل خانه با رفتار خود، معلم ما بود؛ نماز خواندنش، نماز خواندن را به ما ياد مى‏داد؛

قرآن خواندنش، قرآن خواندن را به ما ياد مى‏داد؛

وظيفه‏شناسى، نشاطش براى كار، نشاط و وظيفه‏شناسى را به ماها تعليم مى‏داد. يك جوان مؤمن و مهذب در داخل خانواده، مثل يك چراغ محيط خانواده را روشن مى‏كند

و برادرها، خواهرها از او فرامى‏گيرند؛ در داخل محله، در داخل محيط زندگى، در داخل محيط كار.

(امام خامنه ای)

 

دیگه باید مواظب باشی چون از امروز بیشتر زیر نظری..

پس یاعلی