من: خفه شو!

نشنیدی چی گفتم؟

چرا ... خوب هم شنیدی اما پوستت اونقدر کلفته که حالم رو بهم میزنی...

ایستاده است و بر خلاف من آرام به نظر میرسد.

روبرویم با اندک فاصله، دست به سینه و با لبخند

او: گوش کن عزیزم!

نمیگذارم ادامه بدهد

من: گفتم خفه شو... خفه شو... خفه شو...

این آخریها را دیگر داد میزنم

همانطور ایستاده و خیره شده به من

او: بذار برات بگم چقدر کیف داره... تازه هیچی هم نمیشه... آب از آب تکون نمیخوره...

چند لحظه خیره میشوم به چشمهایش

به نظرم خیلی وقیح می آیند

و بعد ناگهان حمله میکنم طرفش

تا به خودش بجنبد چنگ می اندازم به صورتش

مادرم همیشه میگفت این روش جواب میدهد

میگفت وایستا محکم و تف کن توی صورتش

کار من از تف کردن گذشته بود

چنگ کشیدم روی صورتش ... خونش ... زیر ناخنهایم .... اَه ... انگار تکه های پوست صورتش مانده بود زیر ناخنهایم

تکان نخورد

هنوز آرام به نظر میرسید

لبخندش هم هنوز روی لبش بود

به دستهایم نگاه کردم ... عقب عقب رفتم و کمی دورتر ایستادم

انگار نه انگار... انگار اصلا نه چنگی کشیده ام و نه دادی زده ام و نه ... تف به اینهمه پشتکار... تف!

توی چشمهایش میخواندم که میگفت من حیثیتم را برای راضی کردن تو گذاشته ام وسط! بچه بازی نیست که با داد زدن تو و چنگ کشیدنت بکشم کنار!

بعد از اول شروع کرد آرام و شمرده شمرده

او:مثل همیشه است... نترس . من پشتت هستم!

من: خفه شو! گم شو! ازت متنفرم....

لبخندش بازتر شد

میدانست دارم کم می آورم لابد

او: حالا خوب گوش دختر خوب! تو فقط به لذتش فکر کن. بقیه اش با من! تازه چیزی نمیشه که. دوباره توبه میکنی. خدای تو هم که توبه کردن رو دوس داره!

دارم گریه میکنم... سرم سنگین شده... نه! این دفعه نه!

به قولی که داده ام فکر میکنم و دوباره جان میگیرم برای مخالفت

من: ایندفعه نه! این دفعه فرق میکنه... قول دادم... من ... من توبه کردم!

قهقه میزند

میترسم

اغواکننده نگاهم میکند و کمی نزدیکتر می آید

او: توبه؟ مهم نیست. تا جایی که من یادمه تو کم از این توبه ها نکردی... این بار هم روی دفعات پیش. من که میدونم تو نمیتونی طاقت بیاری. نمیتونی مقاومت کنی... تو نمیتونی... نمیتونی...

صدایش شبیه نجوایی آرام شده زیر گوشم

نجوایی که تکرار میکند من نمیتوانم تاب بیاورم

دارم کم کم سست میشوم... یاد تمام دفعاتی می افتم که تاب نیاوردم

بعد "تو" یادم می آیی!

آن شب بارانی

روبروی سقاخانه اسماعیل طلا...

همان شب که از باب الجواد بردیَم توی حرم

تو با همه روشنایی ات یادم می آیی

با خیسی بعد از باران صحن انقلاب

با صدای نقاره ها

با خیسی صورتم از اشک

به خودم می آیم....

نگاهش که میکنم انگار تو را از توی چشمهای من میبیند

عقب عقب میرود که می فهمم

تو یادم می آیی و سوگندی که در حضورت خوردم

من قسم خوردم که دیگر وا ندهم! ... قسم خوردم کم نیاورم! ... و تو تمام لحظات بالای سرم بودی.

من دستت را روی سرم حس میکنم. وقتی جان میکَنَم که کم نیاورم.

اینها را انگار او هم دارد از توی چشمهایم میخواند

رنگ صورتش عوض میشود

فاصله اش از من بیشتر و بیشتر میشود

حس بهتری سراغم می آید

دارم از آن سستی لعنتی خلاص میشوم

حالا وقتش هست

حالا اگر بگویم خفه شو دیگر خفه میشود... میرود گورش را گم میکند...

داد میزنم با همه توانی که در حنجره دارم

من: خفه شو! گم شو! من از تو متنفرم... من توبه کردم... .

تو را در کلامم میشنود که با صورت افروخته دور و دورتر میشود.

به دیوار تکیه میدهم و دستم را میگذارم روی قلبم

و آرام زمزمه میکنم

" اعوذ بالله من الشیطان الرجیم"

"اعوذ بالله من همزات الشیاطین"

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا... دوستت دارم ... دوستتان دارم...

***