میرویم..
بوی ماه مهر
بوی طلوع..
سال ۵۹ بود دفاع شروع شد

امسال هم با یک روز تاخیر بود که بوی دفاع به مشام افسران رسید
سراسر افتخار است این دفاع ...

آن روزها هم بوی مهر مقدس بود..

مهدی یک جعبه مهمات داده بود طبقه زده بودند
وبه جای کتابخانه گذاشتم کنار اتاق و کتابهامان را چیدیم در آن.
می گفت:<اگر وقت نمی کنم بخوانم اقلا چشمم که به آنها می افته خجالت می کشم>![]()
به من سپرده بود از المعجم آیات ایثار و شهادت و جهاد و هجرت را در بیاورم.
هر بار می آمد چیزهایی که در آورده بودم می دادم بخواند...(شهید مهدی باکری)
پی نوشت: میرویم تا بشویم...
+ نوشته شده در جمعه نهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 12:13 توسط غریب
|
یک نگاه مهربان ما را بس است...